I'm not something to be fixed

 

بودنت هنوز مثل بارونه اما حیف که نیستی. دیشب بارون اومد و بی‌خواب شدم و نیستی. دلم تنگه و نیستی.

اومدم که بنویسم اما نمی‌تونم:)

بنویسم که چی؟ تو که به هر حال دیگه نمی‌خونی.

 

  • ۵
  • حرف‌ها [ ۱ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Wednesday 4 February 26

    عمق سیاهی شب

    در عمق سیاهی و سکوت شب آوای ساعت خبر از رسیدن نیمه شب میدهد. نمیفهمم بیدارم یا خواب اما چندان هوشیارم که صدایت را بشنوم‌. آوازی دلنواز که گویی روحم را نوازش میکند‌‌. لیکن هنگامی که جهان در مقابل دیدگانم پدیدار می شود تو را نمیبینم، غریبه ای بسی آشنا در مقابلم ایستاده‌. اگر چشمانم را ببندم مانند تو بنظر میرسد، اگر چشمانم را ببندم تو در کنار منی، اگر چشمانم را ببندم هستی زیر و رو میشود‌. میگوید نمی توانی برخیزی زیرا چیزی که میبینی رویا نیست جهانیست که خودت ساخته ای‌. نمیداند تا زمانی که تو نباشی ثانیه به ثانیه عمرم کابوسی بیش نیست.
    آن‌سوی درختان، فراتر از ابر ها و ورای سپهر‌؛ تو آنجایی. هرچند این خیال نیست و زندگی واقعیست اما من تمامی موانع را پشت سر میگذارم تا به سوی تو بیایم‌‌. چندی پیش دریافتم که راه نجاتم در میان شناسایی هویتم مخفی شده است. اگر بفهمم کیستم و چیستم مسیری برای رستگاری و رهایی از این نیران در مقابلم نمایان میشود، مسیری مبرهن به سوی زندگی، به سوی تو. گرچه تنها من هستم و من، و جنگل سراسر درخت است و تاریکی اما استوار به سوی یافتن خود خیر برمیدارم.
    زمان محدود و خطیر است و مسیر دور و دراز و گنگ است اما من پرواز میکنم، اگر نتوانم میدوم، اگر نتوانستم قدم برمیدارم و اگر باز هم نتوانم میخزم تا سرانجام به تو برسم. در میان کتابخانه های بسیاری میچرخم و در میان کتاب های زیادی میگردم تا طرحی بی کاستگی برای رسیدن به مقصد بیابم. سپس به سوی قطار میروم تا مانند آب بر روی ریل ها جاری شوم. از میان درختان راهم را میجویم و با حیوانات وحشی میجنگم و بقا را می آموزم. به راستی که حیات در میان شکارچیان از سختیِ سنگ هم فراتر است. از آخرین درختان بالا میروم و سپس به پایان جهان میرسم، ابر ها را پشت سر میگذارم و به ماه میرسم. میتوانم پرواز کنم؟ اگر بپرم میتوانم پرواز کنم؟ یا امیدوار به نجات یافتن باشم؟ اگر سقوط کنم تو بالاخره خودت را نشانم میدهی؟ برای جلوگیری از سقوط مرا در آغوش میکشی و با هم جهان را به نهایت میرسانیم؟

     

    نوشته شده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۱

    خیلی قدیمیه نه؟

  • ۲
  • حرف‌ها [ ۰ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Thursday 29 January 26

    Sign of the time

     

    این تنها نشانه ای از زمان است. روزی دل‌داده‌ای و روز دیگر دل‌زده. روزی برایت رویاست و روز دیگر کابوس. بودن یا نبودن؟ تاریکی یا روشنی؟ عشق یا نفرت؟ آخر چگونه است که عشق در برابر نفرت جای می‌گیرد؟ شاید چون نمی‌توان به سادگی توجهی که معطوف کسی می‌کنی را بازیابی. پس باز هم افراط و تفریط است که توان میانه‌روی را سلب می‌کند.
    عاشقت هستم که آن‌چه از زندگی آموختم را از تو آموختم. عشق ورزیدن را از تو آموختم و دل‌داده‌ات شدم. گستردگی جهان را تو در برابر دیدگانم آشکارا برافروختی. متنفرم نیز تمام و کمال ازآن توست که دیگر راهی به سوی عشق نیست. لیک تمام توجهم را نثارت می‌کنم که نتوان خود را از خیالت رهانید.
    روزی که در هراس از سقوط به بالینت پناه آوردم گفتی که دستم را می‌گیری؛ اکنون چه کردی؟ گفتی ایراد زمین خوردنت چیست که حتی اگر همراهت به زمین کشیده شوم هم دستت را می‌گیرم تا بلند شویم. اما تو خود بر زمینم زدی. با پشت‌پا زدن بر کاخ آرزوهایم همه چیزم را هیچ کردی که تو همه‌کس من بودی.
    اکنون دیگر زمانی را برای صرف من کردن در دست نداری. پس مرا به دست باد می‌سپاری. اما بدان که من پرواز کردن را نیز آموختم پس باد مرا به هر سو نخواهد فرستاد بلکه من خود مسیرم را به سوی مقصد بر‌می‌گزینم. که نور بدون تاریکی معنا نخواهد یافت و سایه هرگز پدید نخواهد آمد. که زندگی سیاهی مطلق و یا سفیدی خالص نیست بلکه همه چیز در طیفی وسیع سازمان یافته است و در میان صفر و یک هزاران عدد جای دارد. در نهایت این را بدان که دل‌داده به دل‌دار و یا دل‌زده از او باز هم راهم را خواهم یافت که زندگی فراتر از آن است که در بودن یا نبودنت خلاصه گردد.

     

    نوشته شده در ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۲

  • ۲
  • حرف‌ها [ ۲ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Sunday 25 January 26

    بی‌تابم؛

    بی‌تابم، در فراغم، تا کجا باید تنها قدم بردارم؟ در کجا به دنبالت گردم؟ تا کجا جدایی؟ آخر چرا رهایی؟ همه می‌خواهند بدانند تا کدام آسمان پرواز کرده ای اما من همچنان بر زمین در جستجویت خواهم بود. هرجا تو باشی من نیز هستم و اگر من هنوز زنده‌ام چطور می‌شود تو نباشی؟ تو گمگشته ای بیش نیستی اما نترس، همه گم می‌شویم ولی در پایان مقصد را می‌یابیم. از راه دشت یا دریا، از آسمان یا جنگل‌ها در نهایت یک‌بار دیگر هم را می‌یابیم.
    تا نور هست تاریکی چرا؟ غم چرا تا شادی هست؟ مرگ چرا تا زندگی را داری؟ این تمام این‌ها با تو ممکن می‌شوند. نمی‌خواهم بدون تو زندگی کنم که تو دلیل شتافتنم از مرگی؛ هرگز نخواهم آموخت بدون تو به خواب رفتن چگونه است که خیالت تمام وجودم را فرا می‌گیرد.
    امید را به ناامیدی مبدل نکن که این تمام توان من برای بار دیگر اعتماد کردن است. من ستاره را در آسمان به جا می‌گذارم تا اگر شب آمدی راه را گم نکنی. من طوفانِ دریا را می‌ربایم تا اگر از راه دریا آمدی راه را گم نکنی. من مه جنگل را محو می‌کنم تا در میان درختان راه را گم نکنی. گل‌ها را آب می‌دهم تا باغ همیشه آماده بازگشت پرشکوهت باشد.
    خاطرات هر روز و هر لحظه مرا تعقیب می‌کنند. گوشه گوشه این خانه تو هستی و کوچه به کوچه این شهر. هر شب را با رویایت صبح می‌کنم و هر روز را با انتظارت سر می‌کنم.
    تو گمگشته‌ای و من سرگشته. به آغوشم بیا که تو درمانی و من مرهم. در جهانی که تنها من هستم و تو؛ مرا به دست باد و دریا نسپار. بیا و مهمانم کن به آخرین رقص، به آخرین خاطره و به رسمی برای خداحافظی.
    نقاش منم و اثر هنری تویی. قصه‌گو منم و افسانه تویی. نوازنده منم و آوا تویی. اگر به نگاشتن تاریخ بپردازم جادو تویی. تویی که چنان تنفس در اعماق اقیانوسی و دست نیافتنی‌تر از ستارگان آسمان.
    آغاز و پایانم تویی. تمام وجودم را به تو می‌دهم که تمام وجودت در دست من است. زیباترین لبخند جهان با وجود تو محقق می‌شود این گریستنت هم زیباست. در سقوط و در پرواز، برد یا باخت، خواب یا بیداری، حقیقت یا دروغ، برایم فقط تو هستی؛ تویی که معیار هستیم هستی.
    دور دنیا را می‌دوم تا بار دیگر به تو برسم؛ اگر یافتمت بگذار آن‌گاه که در نهایت ایستاده‌ام و درست در برابرم هستی زنده بودن را احساس کنم. در هشیاری مستی را نشانم بده، در پیری جوانی را و در آخر خط افتخار را. زیرا اکنون می‌دانم همیشه در وجودم بوده‌ای.

     

    ۳۱ مرداد ۱۴۰۲

     

    پی‌نوشت: واقعا بی‌تابم.

    پی‌نوشت ۲: با کامنت‌هاتون خوشحال می‌شم؛ روز عجیبی داشتم و تجربه سختی.

  • ۳
  • حرف‌ها [ ۳ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Saturday 24 January 26

    Nineteen

  • ۳
  • حرف‌ها [ ۰ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Friday 23 January 26

    نبرد واژگان

    مادرم‌ می‌گوید:" وقتی کودکی یک ساله بودی قلم را  لابه لای انگشتان کوچکت می‌گرفتی و روی کاغذ ادای نوشتن درمی آوردی" گویی از همان زمان مرا با نوشتن سر و کاری بود و شوق نوشتن از همان آغاز در وجود من ریشه دوانده بود.
    مادر هر شب برایم قصه می گفت. یاد گرفته بودم که با قصه ها به خواب روم، وقتی قصه هایش ته می کشید از ذهن خود کمک می‌گرفت و قصه می ساخت و چون ساخته و پرداخته‌ی ذهن خودش بود گاهی روال ماجرا یا اسم شخصیت‌ها را فراموش می کرد و من خیلی سریع یادآوری می کردم که ماجرا چیز دیگری بوده است.
    همین قصه‌های شبانه در گذر زمان ذهنم را برای نوشتن فعال کرد و مرا بر آن داشت تا بعدها قصه های ساخته‌ی ذهن مادرم را به صورت مکتوب درآورم.
    هنگام نخستین بار نوشتن و نخستین بار قلم زدن، قلم برای من بهترین همراه بود. با قلم بود که می‌توانستم آنچه در ذهنم می‌گذشت اما به زبان نمی‌آوردم را به رشته تحریر درآورم. قلم نخستین یار و یاور و پایدارترین‌شان نیز بود. قلم بود که مرا به سپیدی کاغذ متصل می‌کرد؛ قلم بود که با جوهر روانش مرا به زندگانی پیوند می‌زد و در دل ناامیدی به سوی امید فرا می‌خواند.
    همان جایی که دیگر دلیلی برای زندگی باقی نمانده و انگار که جهان به انتهای خود نزدیک شده باشد؛ آنجایی که توان ادامه دادن را خارج از وجود خود می‌بینی و همان جایی که تنها یک دلیل برای بازگشتت به داستان زندگی باقی مانده است؛ همان جا رقص قلم برگ کاغذ مرا بازگرداند و دلیل من شد. مرا بازگرداند به نبرد واژگان.
    اکنون از جنگی با واژگان آمده‌ام؛ آمده‌ام به جنگ دیگر با واژگان. اما چرا در پی نبرد با کلمات هستم؟ از جنگ آواها و معانی و مفاهیم به جنگ احساسات و حرف‌هایی که هرگز زده نشدند در نهایت به چه چیزی خواهم رسید؟ هدف از ماندن چیست؟ چرا نرفتم و ماندن را انتخاب کردم؟ زیرا که پیمان بسته بودم آن کسی نباشم که رها می‌کند و می‌رود. نمی‌توانستم بروم پس ماندم و نوشتم؛ نوشتم و نوشتم و نوشتم و اکنون جانم اسیر واژگان است.
    آن دم که دلت را جایی گیر می‌گذاری دیگر بدون آن نای رفتن نداری، حتی اگر بروی هم بخشی از وجودت را آنجا باقی می‌گذاری؛ تکه‌ای که بدون آن قسمتی از زندگیت مختل می‌شود و برای بازپس گرفتنش بالاخره باید بازگردی. باید بازگردی اما نکند تا آن زمان دیگر دیر شده باشد؟ نکند دیر شده باشد و قلبت تعلق پیدا کرده باشد به کسی یا چیزی و تو چاره‌ای جز همراهی با قلبت را نداشته باشی؟ و آنجا همان جایی است که نوشتن از برای قلبت و اعماق وجودت آغاز می‌گردد. آنجا که حقیقت را به میدان می‌آوری و دیگر دل بسته‌ی قلم و کاغذت می‌شوی.
    اما هنگامی که قلبت را جایی گرو می‌گذاری؛ چه در دستان کسی و چه در دستان واژگان، دیگر به خاطر آن دلی که تعلق پیدا کرده است نمی‌توانی بروی و می‌نویسی و می‌نویسی و می‌نویسی. از آنچه در روحت می‌گذرد می‌نویسی تا این‌که آرام آرام ولی به دور از چشمان، ثانیه به ثانیه قلبت ذره ذره از هم جدا خواهد شد و هر تکه به یک سمت خواهد رفت و پس از آن چاره چیست جز بردباری؟
    صبر می‌کنم و صبر می‌کنم و صبر می‌کنم تا قطعه به قطعه قلبم روزی بازگردد و کنار هم جمع شود و دوباره شروع به تپیدن کند؛ دوباره زندگی بخش باشد. صبر می‌کنم که اگر من به واسطه واژگانم قدری توانایی مرمت بخشیدن به روان‌های سرگردان و حیران و همان‌هایی که پیچید‌اند به دور آنچه که آن قلب‌ها متعلق به خود کرده‌اند را در دست ندارم، پس می‌گذارم بروند و برای بار دیگر برگشتنشان صبر می‌کنم. صبر می‌کنم تا با خود به صلح و آرامش برسند و صبر می‌کنم تا بار دیگر جورچین دلم کنار هم قرار گیرد و ترمیم شود.
    قدری بردباری می‌کنم اگر که نتیجه این بردباری بهتر شدن همه چیز باشد. ماندن را به رفتن ترجیح می‌دهم؛ ماندن و صبر کردنی که باید به تنهایی گذراند را تحمل می‌کنم تا در نهایت حتی برای یک بار بتوانم از ته دل لبخند بزنم، بتوانیم از ته دل لبخند بزنیم.
    حتی اگر قرار بر آن باشد که تنها باشم باز هم همین جا در انتظار روزها می‌نشینم تا زمانی که خورشید درست در وسط آسمان قرار بگیرد، تمام ابرها کنار روند، غنچه‌ها شکوفه بزنند و صدای خنده‌هایی از ته دل آواز دنیا شود؛ که در نهایت تمام این ماجرا هم یک جنگ میان واژگان و احساسات بود که تنها به واسطه‌ی جادوی کلمات ممکن شد.
    اکنون جادو می‌کنم با هجاها و بخش‌ها و آواها و واژگان؛ انگار که جادوگری از اعماق داستان‌های کودکی‌ام باشم، اما نه همچون آن‌هایی که با ترکیب عصاره‌ گیاهان داروهای غریب می‌سازند و مایه مستی جمعیتی نالان می‌‌شوند بلکه از آن‌هایی که دل‌های ناآرام را آرام می‌کنند. آن‌هایی که شفابخش روان‌های حیران می‌شوند و آن‌هایی که شاید روزی مایه دلگرمی کسی شوند.
    ‌ در دل امید دارم به توانمندی هرچند ناچیزم که شاید روزی به واسطه آن بتوانم کاری بزرگ را انجام دهم ولیکن تمام قدرتم به کلامم محدود است و کلامم به واژگانم و واژگانم به زبان؛‌‌‌‌ اما درد را از دریچه‌ای به تصویر می‌کشم که فارغ از زبان و به دست هر واژه‌ای که برجای من آمد آن را احساس کنید که بردباری درد و غم ناشی از خلا را نمی‌پوشاند.
    چنان جادوگران با واژگانم جادو می‌کنم و داستان می‌سرایم و شعر می‌گویم تا شاید روزی کلامم به گوشت برسد، تا شاید ذره‌ای وجودت در برابر سخنانم نرم شود و دلت به رحم آید و شاید که به خانه بازگردی. تویی که حامل مهم‌ترین قسمت ربوده شده از دلم هستی و در فراغ تو هرگز احساس کمال را نخواهم چشید و در میان این دنیا شاید که هرگز وجودت را درک نکنم؛ شاید که هرگز تو را نبینم و شاید که هرگز تو را نشناسم اما می‌دانم در اعماق وجود من تعلق خاطر به وجود تو از بین نخواهد رفت و تو همان هستی که شاید تو را خدا نامیده‌اند، شاید همدم حقیقی دل‌های ناآرام و شاید هزاران نام دیگر بر تو نهاده باشند اما اکنون که بزرگ‌تر شده‌ام می‌دانم تمام توانم در به میان آوردن واژگان و چینش آنان برگرفته از وجود تو است.

     

    نوشته شده در ۳ آبان ۱۴۰۲

    دیدی تهش موندم و برگشت؟

    داستان این متن طولانیه؛ از دل وبلاگ قدیمیم اومد و برای نشریه‌ای بود که هیچ‌وقت منتشر نشد.

    دارم آروم آروم بعضی از نوشته‌های قدیمیم رو اینجا پست می‌کنم؛ باشد آغازی بر دوباره قلم به دست گرفتنم.

    با کامنت‌هاتون ما رو مستفیض کنید:)

  • ۲
  • حرف‌ها [ ۳ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Wednesday 21 January 26

    شب فراق

    آه از شب خونین فراق و آه از نبودنت، از دیگر ندیدن درخشش سیه چشمانت، از نشنیدن نوای بی‌نوای آوایت و آه از دیگر نبوییدن عطر تنت. هرگز ندانستم چرا ولیکن می‌بینم که رفته‌ای. شب به شب در میان اشک و خون هزاران بار می‌میرم و زنده می‌شوم و صبح به صبح بار دیگر بی تو به جهان برمی‌گردم، جهانی که در نبود وجود سرزنده‌ی تو بوی مرگ می‌دهد.
      پس کجایی زیبای من؟ آخر لحظه خداحافظی را چرا از من ربودی؟ آخرین بوسه و آخرین رقص را؛ آیا من شایسته بار دیگر داشتنت نبودم؟ پس چرا در سکوت و در سرما، در آخرین شب شهر آرزوهایی که گویی پایانش پایان من نیز بود رهایم کردی. بی تو در دل سردترین و طولانی‌ترین شب سال من نیز به کام مرگ قدم برداشتم.
      سال نو و سالی نو؛ تولدی دیگر برای بهار و برای بار دیگر جان گرفتن جهان و آغازی نو، همه و همه نه آغازی برای پایان بلکه آغازِ پایانم بود. پایانِ آغازم را بدل به آغازِ پایان کرده‌ای و حال بی‌تو زیر کورسوی نور چراغ برق همان خیابانی که روزی به‌نام هرج و مرج ستارگانِ شب تاریک در یادم نقش بسته بود نشسته‌ام و به آسمان سرشار از هیچ چشم می‌دوزم.
      بر کدام ستاره‌ای؟ در کدام سیاره‌ای؟ اصلا هنوز در این جهانی؟ بخشی از این کهکشانی؟ نکند تو ماهی؟ ماهیِ حوض کاشی خانه مادربزرگ نقشی از وجود توست یا انعکاس ماه آسمان شب؟ که در هرچه می‌نگرم تنها اثری از وجود تو را می‌یابم لیک تو در هیچ‌کجا یافت نمی‌شوی.
      هرگز به دیگران نخواهم گفت اما می‌‌دانم که تو ماه آسمان شب هستی و هرگز پای رها کردنم را نداشته‌ای. می‌دانم که شب به شبم را نه به سوختن و افروختن برای رفتنت بلکه به دیدار روی درخشانت می‌گذرانم. می‌دانم که هرشب مهمانم می‌شوی و در کنارم خلوت‌گزینی می‌کنی. می‌دانم آن‌چنان که می‌پرستمت دوستم داری.
      تویی که زیباترین در میان فرشتگان آسمان و بندگان زمینی و تویی که معنابخش هستیم هستی؛ بار دیگر به خانه بازگرد زیرا گرچه شب‌ها نورت بر سرم می‌تابد ولیک وجودم در نبودت به سوی مرگ می‌رود و آن‌سوی مرگ دست‌نیافتنی‌ترینی. به خانه بازگرد زیبای من.

     

    نوشته شده در ۲۶ دی ۱۴۰۲ 

  • ۴
  • حرف‌ها [ ۳ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Tuesday 20 January 26

    First semester final exam

    امتحانِ آخرِ ترمِ اول رو هم دادیم رفت.

    دلم می‌خواد بنویسم ولی همزمان دل و دماغ نوشتن ندارم و همین‌قدر کوتاه ثبت وقایع می‌کنم.

  • ۲
  • حرف‌ها [ ۸ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Monday 19 January 26

    Home

    دلتنگم. دلتنگم و از این دلتنگی متنفرم.

    ***

    دلم می‌خواد برم پیشش اما می‌ترسم از برخورد و از قضاوتش. مگه قرار نبود خونه‌ی امنم باشی؟ شایدم اشتباهم همینه تو هیچ‌وقت خونه نبودی صرفا یه پناهگاه موقتی. مگه برای مواقع اضطراری نبودی؟ خب کجایی الان؟ اینه اضطرار. الان نباشی کِی باشی که کِی بخوای نباشی؟

    ***

    بی‌تاب و در فراغم، دیفالتم همینه انگاری؛ نه؟

    دلم می‌خواد فقط با یه نفر حرف بزنم و هیچ‌کس نیست.

    چرا انقدر بی‌قرار میشم؟ چرا این داروهای کوفتی اونقدری که میخوام آرومم نمیکنن؟

  • ۳
  • حرف‌ها [ ۳ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Friday 16 January 26

    مبینا

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Friday 16 January 26
    𝐈'𝐦 𝐚 𝐰𝐚𝐧𝐝𝐞𝐫𝐞𝐬𝐬
    𝐈'𝐦 𝐚 𝐨𝐧𝐞-𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐬𝐭𝐚𝐧𝐝
    𝐃𝐨𝐧'𝐭 𝐛𝐞𝐥𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐨 𝐧𝐨 𝐜𝐢𝐭𝐲
    𝐝𝐨𝐧'𝐭 𝐛𝐞𝐥𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐨 𝐧𝐨 𝐦𝐚𝐧
    𝐈'𝐦 𝐭𝐡𝐞 𝐯𝐢𝐨𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞
    𝐢𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫𝐢𝐧𝐠 𝐫𝐚𝐢𝐧
    𝐈'𝐦 𝐚 𝐡𝐮𝐫𝐫𝐢𝐜𝐚𝐧𝐞