این تنها نشانه ای از زمان است. روزی دلدادهای و روز دیگر دلزده. روزی برایت رویاست و روز دیگر کابوس. بودن یا نبودن؟ تاریکی یا روشنی؟ عشق یا نفرت؟ آخر چگونه است که عشق در برابر نفرت جای میگیرد؟ شاید چون نمیتوان به سادگی توجهی که معطوف کسی میکنی را بازیابی. پس باز هم افراط و تفریط است که توان میانهروی را سلب میکند.
عاشقت هستم که آنچه از زندگی آموختم را از تو آموختم. عشق ورزیدن را از تو آموختم و دلدادهات شدم. گستردگی جهان را تو در برابر دیدگانم آشکارا برافروختی. متنفرم نیز تمام و کمال ازآن توست که دیگر راهی به سوی عشق نیست. لیک تمام توجهم را نثارت میکنم که نتوان خود را از خیالت رهانید.
روزی که در هراس از سقوط به بالینت پناه آوردم گفتی که دستم را میگیری؛ اکنون چه کردی؟ گفتی ایراد زمین خوردنت چیست که حتی اگر همراهت به زمین کشیده شوم هم دستت را میگیرم تا بلند شویم. اما تو خود بر زمینم زدی. با پشتپا زدن بر کاخ آرزوهایم همه چیزم را هیچ کردی که تو همهکس من بودی.
اکنون دیگر زمانی را برای صرف من کردن در دست نداری. پس مرا به دست باد میسپاری. اما بدان که من پرواز کردن را نیز آموختم پس باد مرا به هر سو نخواهد فرستاد بلکه من خود مسیرم را به سوی مقصد برمیگزینم. که نور بدون تاریکی معنا نخواهد یافت و سایه هرگز پدید نخواهد آمد. که زندگی سیاهی مطلق و یا سفیدی خالص نیست بلکه همه چیز در طیفی وسیع سازمان یافته است و در میان صفر و یک هزاران عدد جای دارد. در نهایت این را بدان که دلداده به دلدار و یا دلزده از او باز هم راهم را خواهم یافت که زندگی فراتر از آن است که در بودن یا نبودنت خلاصه گردد.
نوشته شده در ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۲