آه از شب خونین فراق و آه از نبودنت، از دیگر ندیدن درخشش سیه چشمانت، از نشنیدن نوای بی‌نوای آوایت و آه از دیگر نبوییدن عطر تنت. هرگز ندانستم چرا ولیکن می‌بینم که رفته‌ای. شب به شب در میان اشک و خون هزاران بار می‌میرم و زنده می‌شوم و صبح به صبح بار دیگر بی تو به جهان برمی‌گردم، جهانی که در نبود وجود سرزنده‌ی تو بوی مرگ می‌دهد.
  پس کجایی زیبای من؟ آخر لحظه خداحافظی را چرا از من ربودی؟ آخرین بوسه و آخرین رقص را؛ آیا من شایسته بار دیگر داشتنت نبودم؟ پس چرا در سکوت و در سرما، در آخرین شب شهر آرزوهایی که گویی پایانش پایان من نیز بود رهایم کردی. بی تو در دل سردترین و طولانی‌ترین شب سال من نیز به کام مرگ قدم برداشتم.
  سال نو و سالی نو؛ تولدی دیگر برای بهار و برای بار دیگر جان گرفتن جهان و آغازی نو، همه و همه نه آغازی برای پایان بلکه آغازِ پایانم بود. پایانِ آغازم را بدل به آغازِ پایان کرده‌ای و حال بی‌تو زیر کورسوی نور چراغ برق همان خیابانی که روزی به‌نام هرج و مرج ستارگانِ شب تاریک در یادم نقش بسته بود نشسته‌ام و به آسمان سرشار از هیچ چشم می‌دوزم.
  بر کدام ستاره‌ای؟ در کدام سیاره‌ای؟ اصلا هنوز در این جهانی؟ بخشی از این کهکشانی؟ نکند تو ماهی؟ ماهیِ حوض کاشی خانه مادربزرگ نقشی از وجود توست یا انعکاس ماه آسمان شب؟ که در هرچه می‌نگرم تنها اثری از وجود تو را می‌یابم لیک تو در هیچ‌کجا یافت نمی‌شوی.
  هرگز به دیگران نخواهم گفت اما می‌‌دانم که تو ماه آسمان شب هستی و هرگز پای رها کردنم را نداشته‌ای. می‌دانم که شب به شبم را نه به سوختن و افروختن برای رفتنت بلکه به دیدار روی درخشانت می‌گذرانم. می‌دانم که هرشب مهمانم می‌شوی و در کنارم خلوت‌گزینی می‌کنی. می‌دانم آن‌چنان که می‌پرستمت دوستم داری.
  تویی که زیباترین در میان فرشتگان آسمان و بندگان زمینی و تویی که معنابخش هستیم هستی؛ بار دیگر به خانه بازگرد زیرا گرچه شب‌ها نورت بر سرم می‌تابد ولیک وجودم در نبودت به سوی مرگ می‌رود و آن‌سوی مرگ دست‌نیافتنی‌ترینی. به خانه بازگرد زیبای من.

 

نوشته شده در ۲۶ دی ۱۴۰۲