در عمق سیاهی و سکوت شب آوای ساعت خبر از رسیدن نیمه شب میدهد. نمیفهمم بیدارم یا خواب اما چندان هوشیارم که صدایت را بشنوم‌. آوازی دلنواز که گویی روحم را نوازش میکند‌‌. لیکن هنگامی که جهان در مقابل دیدگانم پدیدار می شود تو را نمیبینم، غریبه ای بسی آشنا در مقابلم ایستاده‌. اگر چشمانم را ببندم مانند تو بنظر میرسد، اگر چشمانم را ببندم تو در کنار منی، اگر چشمانم را ببندم هستی زیر و رو میشود‌. میگوید نمی توانی برخیزی زیرا چیزی که میبینی رویا نیست جهانیست که خودت ساخته ای‌. نمیداند تا زمانی که تو نباشی ثانیه به ثانیه عمرم کابوسی بیش نیست.
آن‌سوی درختان، فراتر از ابر ها و ورای سپهر‌؛ تو آنجایی. هرچند این خیال نیست و زندگی واقعیست اما من تمامی موانع را پشت سر میگذارم تا به سوی تو بیایم‌‌. چندی پیش دریافتم که راه نجاتم در میان شناسایی هویتم مخفی شده است. اگر بفهمم کیستم و چیستم مسیری برای رستگاری و رهایی از این نیران در مقابلم نمایان میشود، مسیری مبرهن به سوی زندگی، به سوی تو. گرچه تنها من هستم و من، و جنگل سراسر درخت است و تاریکی اما استوار به سوی یافتن خود خیر برمیدارم.
زمان محدود و خطیر است و مسیر دور و دراز و گنگ است اما من پرواز میکنم، اگر نتوانم میدوم، اگر نتوانستم قدم برمیدارم و اگر باز هم نتوانم میخزم تا سرانجام به تو برسم. در میان کتابخانه های بسیاری میچرخم و در میان کتاب های زیادی میگردم تا طرحی بی کاستگی برای رسیدن به مقصد بیابم. سپس به سوی قطار میروم تا مانند آب بر روی ریل ها جاری شوم. از میان درختان راهم را میجویم و با حیوانات وحشی میجنگم و بقا را می آموزم. به راستی که حیات در میان شکارچیان از سختیِ سنگ هم فراتر است. از آخرین درختان بالا میروم و سپس به پایان جهان میرسم، ابر ها را پشت سر میگذارم و به ماه میرسم. میتوانم پرواز کنم؟ اگر بپرم میتوانم پرواز کنم؟ یا امیدوار به نجات یافتن باشم؟ اگر سقوط کنم تو بالاخره خودت را نشانم میدهی؟ برای جلوگیری از سقوط مرا در آغوش میکشی و با هم جهان را به نهایت میرسانیم؟

 

نوشته شده در ۲۸ شهریور ۱۴۰۱

خیلی قدیمیه نه؟