I don't care to dance

جدیدا فهمیدم واقعا راز همه چیز توی عاشقیه؛ عاشق که بشی و معشوقت که باشه انگار می‌تونید به تمام سختی‌های دنیا غلبه کنید. می‌دونید درباره چی حرف می‌زنم؟

من عاشقِ عاشقیم؛ هرچند از کلمش خوشم نمیاد و دلداده و دلدار و دلدادگی رو بیشتر می‌پسندم ولی خب گاهی آدم عام‌تر از همیشه حرف می‌زنه.

***

فکر کنم دلداده شدم؛ فکر می‌کردم دل ریزه فقط یکبار باشه... احتمالا اینم واقعی نیست؛ واقعی فقط همون بود که گذشت و نمی‌دونم این یکی چیه. ولی می‌دونم اگه می‌تونست که باشه بهتر می‌شدم. اگه می‌شد که بشه بهتر می‌شدم. فقط اگه می‌شد.

***

پست‌های ۲۰۲۴ اینجا رو که خوندم باز یادم اومد چندساله که بساط همین بوده و هست ولی امیدوارم همین باقی نمونه. بهم گفته بود اگه بتونی با اطمینان بهم بگی یک سال بعد هم همینه بهت می‌گم چیکار کنی تا راحت بشی ولی تهش حرفامو قبول نکرد چون گفت غیب‌گو نیستی و خبر قطعی نداری و استنباط‌هایی که می‌کنی کافی نیست. نگفتی ولی حرف من تهش درست دراومد ها.

***

احساس می‌کنم آدم بدیم که گریه نمی‌کنم و مثل بقیه غمگین نیستم؛ چیزهای دیگه‌ای قبل از این بیش از این غمگینم کرده بودن ولی الان نمی‌دونم چرا انگار توی یک دنیای دیگه سیر می‌کنم. انگار که نه؛ واقعا.

دوز داروم انقدر بالاست که رسما اون دنیام و نمیفهمم چی داره میره توی این دنیا و خدا میدونه چندتا دنیا هست و من توی کدوم دنیا دارم درباره کدوم یکی دنیا حرف میزنم و آره حتی خودمم نمیفهمم چی میگم.

***

متنفرم از منتشر کردن این چرت و پرت‌ها ولی نیاز دارن حتی شده همین‌قدر چرند بنویسم و بگذرونم. لطفا درکم کنید و قضاوتم نکنید. از وجود یه هم‌صحبت خیلی خوشحال می‌شم.

  • ۳
  • حرف‌ها [ ۳ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Thursday 15 January 26

    نسیم

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Thursday 15 January 26

    برای نرجس

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Monday 12 January 26

    First page of Google, Hah

    دانته از روی تخت بهم پوزخند می‌زنه و به طرز غریبی باعث می‌شه یکی از جمله‌های فلوریا آملیا از دفترچه‌ یادداشتش خطاب به آگوستین قدیس یادم بیاد.

    ***

    امید چیز خوبی نیست جوون. یه راه دیگه برای زنده موندن پیدا کن.

    ***

    به صفحه‌های پر از هیچ دفتر کاهی نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که نیاز دارم تا جایی که مغزم نه بلکه دستم دیگه توان یاری نداشته باشه ادامه بدم و بنویسم. 

    ***

    توی عصری که دانته زندگی می‌کرده سنت ادبی به این شیوه بوده که خورشید رو با سخن قیاس می‌کردن؛ و یه جایی دانته میاد می‌گه و خورشید خاموشی می‌گزیند که این خاموشیِ خورشید یعنی سکوت کردن.

    ***

    راستش اگه من خورشید بودم؛ دنیا توی تاریکی مطلق فرو می‌رفت. اگه با اعتقاد سهروردی پیش بریم؟ مشرق زمین نیست می‌شد و مغرب وسطایی باقی نمی‌موند. هرچند که همین حرف زدنم به معنای یه تناقض حقیقیه. 

    ***

    از یک ساعت پیش می‌خوام بخوابم؛ این‌که چرا هوشیاری انقدر سخته یه پست جدا می‌طلبه اما الان بحث من رو چراییِ بیداریه. منتظرم تا شماره جدید ضمیمه بیاد روی سایت و به خودم بگم دیدی چاپ نشد؟ دیدی یه تیکه از دجودت رو صرفش کردی و نشد؟ بماند که ۲۴ دقیقه از ساعت ۱۲ می‌گذره و هنوز روی سایت نیست.

    راستش چندین و چندتا از متن‌هایی که نوشتم به طور عمومی منتشر شدن؛ چندین و چند متن توی ضمیمه چاپ شدن. به طور رسمی توی یه رسانه جمعی کنار اسمم از عنوان نویسنده استفاده شد. پس چرا من نتونستم ارزش کاری که داشتم می‌کردم رو بفهمم؟ وقتی فهمیدم یکم به‌نظر دیر شده بود. 

    ولی وقتی اسمم رو توی گوگل سرچ کنی نوشته‌هام رو توی صفحه اول می‌بینی؛ انگار خورشید خاموش نیست. این یه برد محسوب می‌شه؛ این‌طور نیست؟ کاش بتونم ارزش‌ کارهایی که می‌کنم رو درک کنم به‌جای این‌که به سرزنش کردن خودم ادامه بدم.

     

  • ۳
  • حرف‌ها [ ۱ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Thursday 6 June 24

    20240527

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Monday 27 May 24

    Code:20223

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Sunday 12 May 24

    505

    روراست باشم؟ راستش هنوز نمی‌دونم واقعا مشکل از منه یا از دیگران. همون داستان همیشگی؛ با زمان و مکان و آدم‌های متفاوت. چرا نمی‌تونم روابط سالم و طولانی مدت شکل بدم؟ چرا همه انقدر اصرار دارن یه جایی گند بزنن به هر چیزی که اون وسط بوده و نیوده؟ از آدم‌ها خسته شدم. اگه می‌تونستم کل ارتباطم رو بجز با اون دو سه نفر خاص قطع می‌کردم؛ هرچند این داستان با همون‌ها هم احتمالا یه روز تکرار بشه. مشکل منم. من خستم.

    کلی تلاش کردم تا خودم رو از توی این باتلاق نجات بدم اما انگار از این‌جا به بعد هرچی بیشتر دست و پا بزنم بیشتر غرق می‌شم. دیگه امیدی به نجات نیست؛ حتی خودم هم نمی‌تونم خودم رو نجات بدم چه برسه به بقیه.

    ولی من این بار تمام تلاشم رو کرده بودم؛ می‌دونید چی می‌گم؟ این تمامِ من بود و باز هم از پسش برنیومدم. باز هم گند زدم و الان یه کوه از مشکلات مختلف دارم که باید از پسشون بر بیام اما در برابر حتی یکی از بین این همه هم ناتوانم.

    ازت متنفرم. تو بی‌کفایتی. چطور می‌تونم ازت دفاع بکنم؟ حتی اگه می‌تونستم هم دیگه دیر شده. این بار واقعا تقصیر من نبود؛ من همه تلاشم رو کردم. نمی‌دونم بیشتر از این واقعا چیه. 

    هرچیزی که داشتم رو از دست دادم. نه خونه دارم و نه خانواده؛ نه باور و نه چیزی برای عشق ورزیدن. نمی‌دونم چرا زندم. شاید چون نمی‌تونم به مرگ برسم. هنوز زوده و هنوز دوره. ولی من می‌میرم؛ دیگه نمی‌دونم باید چیکار بکنم و دیگه از پسش برنمیام. دیگه به معنای واقعی کلمه تنهام و به آخرین آدم‌هایی که می‌تونستم هم پناه بردم و بازم خوردم زمین. شاید هیچ وقت نباید یه شانس دوباره بهش می‌دادم. زندگی ارزش یه شانس دوباره رو نداشت. من موندم و بی‌اعتمادی. من موندم و امیدی که دوباره و دوباره و دوباره ناامید شده و من موندم و اشک‌هایی که اجازه نمی‌دن اسکرین رو ببینم و من موندم و من.

    ولی من این دفعه واقعا تلاش کرده بودم. می‌دونی مونالیزا؟ خیلی خوش خیال بودم؛ فکر می‌کردم نجات پیدا کردم؛ فکر می‌کردم تا قبل از این اشتباه می‌کردم. من احمقم. هیج وقت نباید یه شانس دیگه به زندگی می‌دادم. من این‌طوری می‌میرم. چقدر دیگه توی دنیایی که من رو نمی‌خواد دووم میارم؟ از این اشک‌ها خسته شدم.

  • ۲
  • حرف‌ها [ ۲ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Sunday 5 May 24

    ؛

    پایان، آغازی‌ست که به پایان رسیده‌است. اما داستان من هنوز به پایان نرسیده‌است؛

    هر چقدر که کاغذ را خط‌خطی می‌کنم باز نقشی از وجود تو را بر آن می‌‌یابم. زیرا که تو تمام شدنی نیستی؛ خودت هم هرگز از وجودم رخت برنمی‌بندی چه برسد به خیالت. شاید سرسپرده می‌خواستی و من دل‌سپرده بودم. شاید دل و سر تفاوت نکند و تنها ایراد ماجرا من بودم؛ منی که نمی‌خواستی چون یادآور تک‌‌تک زخم‌های تن و جانت بودم؛ منی که دور زخم‌هایت ستاره کشیده بودم.

    ***

    ای کاش می‌دانستم دارم با خود چه می‌کنم؛ امان از این "ای کاش"های بی‌سرانجام. دیروز و امروز و فردا؛ هیچ فرقی نمی‌کند آخر تو تمام من بودی. آخرین رد حقیقت بر دستانم تو بودی؛ امروز چیزی جز رد زخم ندارم. کاش می‌دانستم من بی‌‌‌تو کیستم؛ من بی‌تو چیستم که تمام من در برابر تو نقش بسته بود. تو را می‌شناسم؛ تو آخرین چهره آشنایی که در کنار بعد از ظهر و پاییز و فنجان قهوه خاطرات را به یادم می‌آوری.

    ***

    نویسنده توان ادامه دادن نداشت؛ نویسنده در عمق خیال گم‌گشته بود؛ نویسنده برفراز ابرها بود و دیگر درکی از معنا نداشت؛ من که هرگز نویسنده نبودم. من بیدل بودم. دیگر نیستم؛ واژگانم تنها از روی دلدادگیم در کنار هم هنرنمایی می‌کردند و امروز، امروز دیگر رقص‌ واژگانم برایت چشم‌نواز نیست. دست برداشتم از گذاشتن قلم بر کاغذ تنها به آن جهت که دیگر نبودی تا بخوانی.

    ***

    شاید این داستان ادامه داشته باشد؛ زیرا انجامی نداشته‌است.

    ***

    اومدم چون دنبال جواب می‌گشتم؛ انگار هیچ‌کس جواب رو نداره حتی خودِ من. من تموم شدم. کاش یه جوابی برای این حجم از سردرگمی داشتم اما توان دوباره فکر کردن رو هم ندارم. حیف؛ فکر می‌کردم یه روز بتونم آدم بهتری بشم، من که فقط بدتر شدم آخه.

  • ۳
  • حرف‌ها [ ۳ ]
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Friday 19 April 24

    17+2

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Friday 15 March 24

    17+1

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • 𝘍𝘳𝘦𝘢𝘬
    • Thursday 14 March 24
    𝐈'𝐦 𝐚 𝐰𝐚𝐧𝐝𝐞𝐫𝐞𝐬𝐬
    𝐈'𝐦 𝐚 𝐨𝐧𝐞-𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐬𝐭𝐚𝐧𝐝
    𝐃𝐨𝐧'𝐭 𝐛𝐞𝐥𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐨 𝐧𝐨 𝐜𝐢𝐭𝐲
    𝐝𝐨𝐧'𝐭 𝐛𝐞𝐥𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐨 𝐧𝐨 𝐦𝐚𝐧
    𝐈'𝐦 𝐭𝐡𝐞 𝐯𝐢𝐨𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞
    𝐢𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫𝐢𝐧𝐠 𝐫𝐚𝐢𝐧
    𝐈'𝐦 𝐚 𝐡𝐮𝐫𝐫𝐢𝐜𝐚𝐧𝐞